از همان ابتدا با پیدایش مفاهیم جدید روانشناسی در قرن نوزدهم و ظهور پدیدههای بزرگ در تاریخ روانشناسی مانند زیگموند فروید و همزمان با شکوفایی عصر صنعت و دستاوردهای بزرگ علوم تجربی و چهره جدید جوامع مدنی که خود دردهای بیشتری بر پیکره جوامع آن زمان افزود، ما شاهد قوت گرفتن این اندیشه ریشهدار در روانشناسی بودیم که یافتهها درباره انسانهای بیمار و دارای اختلال به کل جامعه انسانی تعمیم داده میشد و البته مشکل عمدهتر این اندیشه تأثیرگذار، تک سبب بینی آن بود که ریشه همه مشکلات و اختلالات را در کودکی و نا هوشیار آدمی جستجو میکرد و از اثر سایر عوامل غافل بود. جبرگرایی روانی فروید و این اندیشه وی که مشکلات آدمی در جایی خارج از انسان قرار دارند و عوامل بیرونی هستند که سرنوشت انسان را تعیین میکنند هنوز هم طرفداران پرقدرتی در دنیای روانشناسی دارد.
ویرجینیا ستیر محقق و نظریهپرداز دیدگاه سیستمی در این باره به نکته جالبی اشاره کرده است: «… ما روانشناسی را از این 5 نوع آدم اخذ کردیم: جنایت شناسی را از افراد جانی، پزشکی را از افراد بیمار، کار اجتماعی را از بینوایان، روانشناسی را از افراد کندذهن و …»
لازم به ذکر است که این دیدگاه کاستی نگر متعصب که محوریت فکری آن در مفاهیم ارائهشده توسط فروید قرار داشت هنوز هم در گستره روانشناسی طرفداران زیادی دارد....